چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک دهکده دور افتاده به
نام "روکی"، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم
و شبها از خستگی زود خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و
اثاثیه ای و نه حتی نه نور کافی. از برداشت محصول هم فقط آنقدر گیرمان می
آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر شود.
یادم می آید یک سال (که نمی دانم به چه علتی) محصولمان بی دلیل بیشتر از
سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مامان ذوق زده یک
مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوقش بیرون کشید بیرون و از داخل آن یک
عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را
نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول
داریم، این هم خیلی خوشگل است.
ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم. این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می
توانست برایمان بیفتد. پول کافی هم برای خریدنش داشتیم. پول را دادیم به
همسایه مان تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد. آفتاب نزده
باید حرکت می کرد...................